محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1620

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

[ بيت ] رخت افكند غمت در دل من * شد يكى صد ز غمت مشكل من مثال لغت دوم بمعنى اول شاعر گويد : [ بيت ] غم در دل من آمد و ناشاد برفت * بازآمد و رخت مهر بنهاد و برفت گفتم بتكلف كه زمانى بنشين * بنشست و كنون رفتمش از ياد برفت رگ بازگرفتن و رگ خوابانيدن - هر دو كنايه از مستى و كاهلى كردن باشد . روى دل نمودن - كنايه از مردمى و گرمى و احسان كردن باشد . مثالش سراج الدين راجى گويد : بيت روى دلها نمود و صيدم كرد * دام سود افكند و قيدم كرد رخت بر صحرا كشيدن - كنايه از مردن باشد . مثالش امير خسرو گويد : بيت شنيدستم كه محمود جوانبخت * چو وقت آمد كه بر صحرا كشد رخت ريش قاضى - معروف [ 1 ] و خرقه كه بر سر شيشه و كدوى شراب بندند تا شراب صاف از آن در ( 5 ) پياله و غيره رود و گوشهء آن خرقه كه آويخته باشد و شراب از آن چكد ريش قاضى گويند . مثالش خواجه آصفى در هجو قاضى لاغر « 2 » سيستانى گويد : بيت ندارد هيچ‌كس پرواى ريش محتسب اما * بدور شيشهء مى ريش قاضى حرمتى دارد رنگ و بو - كنايه از كروفر و استعداد و آراستگى باشد . مثالش فردوسى گويد : شعر سپاهى بدانگونه بىرنگ و بوى * سوى شهر ايران نهادند روى و بمعنى الوان گلها كه برهم بسته باشند نيز آمده « 3 » [ 2 ] مثالش هم او [ 3 ] فرمايد : ( 1 ) - در از « غ » است .

--> ( 2 ) - « س » : لاعر . ( 3 ) - كلمه از « غ » است . ( 1 ) يعنى لحيه و موى صورت قاضى . ( 2 ) برهان اين معنى را ندارد . ( 3 ) يعنى فردوسى .